تبليغاتX
.



سلام

دیروز روز مادر بود روز زن هم

دعوای همیشگی من با همه زنهائی که میشناسم

زن فقط در مقام مادر معنی دوست داشتن است و عشق و همه صفتهائی که بی سبب زنها به پای شوهر مینویسند ! اینها بهانه ای بیشتر نیست اصل کار همان مادر بودن است 

و برعکس آن شوهر که مدعی است ٬ و داد از استقلال میزند و همه این ها را دست آویز خواستن همسر میکند ٬ بیشتر بهانه ای است برای سر پوش گذاشتن بر بچه بودن مرد !

مرد  همیشه بچه زن است وقتی دنیا می آید تا مدتی وجود او بدون مادر بی معنی است ٬ هنگام خاله بازی در کودکی ٬ بچه دخترکهای همسایه  ! بزرگتر که شد بچه خواهرش برای پیدا کردن یک زن خوب ! وقتی داماد شد بچه همسرش که اگر تر و خشکش نکند مثل بچه ها همه چیز را خراب میکند ٬ و صد البته بچه همیشه مادر خودش که هم مادرش هم خودش این را میدانند ! برای همین وقتی مادرش رخت سفر بست و از این دنیا به سرای دیگر رفت تازه شروع بچگی تمام عیار مرد برای همسر است

حکایت :

در همسایگی ما پیرمردی بود که به او حاجی حسین میگفتند حاجی حسین یک عدد گاری داشت و یک بدن زورمند ٬ کارش بردن بار بود آنوقتها میگفتند ۱۰۰ سالگی را رد کرده ٬ حاجی حسین در جوانی عاشق شده بود ولی خانواده دختر به او محل نگذاشته و هردوی آنها را در خماری وصلت گذاشته بودند دختر به حاجی حسین که البته در جوانی فقط حسین بوده قول میدهد اگر صبر کند و او دختر بیاورد دختر خودش را به او میدهد و او صبر میکند

حاجی حسین  که آخر عمری کمی فراموشی گرفته بود و از مدتی قبل از اذان تا خیلی وقت بعد از آن در مسجد میماند شده بود بچه خدیجه ! خدیجه گاری حاجی حسین را برمیداشت و در بین محله نفت میبرد ! خدیجه به اهل دکان و کسب محل سپرده بود حاج حسین را در حد بظاعت خودش بپذیرند و حساب او را نگه دارند ! میرفت مغازه لبنیاتی شیر و کیک میخورد و کنار میوه فروشی یک دل سیر میوه ! خدیجه هم هر چند روز میرفت خرجی که حاجی حسین تراشیده بود یکجا تسویه میکرد

خدیجه که مرد ٬ حاجی حسین بیدر کجا شده بود و چند ماهی هم بیشتر زنده نماند دختر به قول خودش وفا کرد وخدیجه اش را برای زنی به حسین داد و این دو نفر با زحمت و مرارت واجب الحج هم شدند

البته اهالی محل میگویند عمر طولانی حاجی حسین به خاطر خدمتی است که به پدر و مادرش میکرده و همه شهادت میدهند که پدر را بر پشت خودش به حمام و مسجد و هرجای دیگری که او میخواسته میبرده

اما من میگویم لطف به پدر جای خود اگر خدیجه نبود حاج حسین به نود هم نمیرسید

حکایت دو : در همسایگی آنطرفتر ما پیرمردی است که از همسرش نزدیک ده بچه دارد ! من که بچه بودم تازه فهمیده بودم که آدمها را وقتی مریض میشوند میبرند بیمارستان که بستری کنند ! البته پیرمرد اهل بیماری و  بستری نبود زنش بود که مرتب دوا دکتر میرفت و بستری میشد

آنوقتها برای درمان زخمهای گوارشی اطبا درمانهای جالبی میکردند از جمله همین زن پیرمرد همسایه ما که شیر را میجوشاند و غلیظ که میشد با عسل معجونی درست میکرد و به تجویز پزشک علاج درد خودش میکرد

پیرمرد شاید ده سال پیش بود که مرد ٬ دو تا از پسرهای زن هم به دلایلی مردند

پیرزن که نمیدانم چند سال دارد هر بار که مرا میبیند میگوید دستگاه فشارت را اگر داری یک فشار از من بگیر

نتیجه اخلاقی این دو حکایت را به عهده خود شما میگذارم

ادامه : رفتم چشم بازار را در آوردم برای همسر یک هدیه خریدم

خوشحال شد

+ نگاشته در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  | 

سلام

رفتم اصفهان  

از اول

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی  که   نمودند  در  آیـینه  صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

 

آهنگ انتظار موبایل مهدی شده بود اسباب سرکار گذاشتن بنده ! از سه روز قبل همینطور سر کار او بودم!  از صبح به عصر و از عصر به فردا وعده میدهد که چطور میتواند بیاید وآخرش هم خبر نداد و من هم بی خبر رفتم و او هم نپرسید اصلا رفتی نرفتی ؟ کلا این مهدی درهم برهم دوریال به درد رفاقت نمیخورد ! مجبور شدم با کلی بی برنامگی شب حرکت کنم بروم اصفهان   

از دو سه هفته قبلش با رفیق قرار گذاشته بودم بروم او را ببینم ،  رفیقی که آنوقتها خوب سه تار میزد ، یک سه تار هم از رفیقش که دانشجو بود و به پولش نیاز داشت با تخفیف برای من خرید ، بدک نبود خودش به من یک قطعه یاد داد که از سه تار فقط همان را بلدم مثل نی که خدا بیامرز علی هوسش را به کله من انداخت و من فقط یاد گرفتم صدایش را در آورم و مثل چوپانها نی بزنم ! آنوقتها وقتی نی میزدم اشک خودم در میامد گاهی هم بقیه ! سه تار را ولی همان قطعه بیشتر نشد که یاد بگیرم ، فصل سال های آخر بود و کشیک و درس و بحث  و.....

رفیق نقش هم میزد ، موهای سر حسین (پسرم ) بچه که بود رنگ خاصی داشت بین طلائی وخرمائی ومشکی ، رفیق چند تا پاستیل گچی برداشت و خط خطی کرد و با دست و قلم و کاردک و مداد رنگ موی حسین را روی کاغذ با آن صورت کودکانه طرح زد ، نقاشی را همان وقتها گم کردم

رفیق آدم عجیبی بود ، اهل این عرفانهای نه خیلی مذهبی ! بد جور رفیق داشت همه دوستش داشتند ! اساتید دانشگاه هم کلاسهایشان را به او میدادند برود درس بدهد !  خیلی وقتها برای پروژه های جشنواره ای همه را به کار میانداخت و اغلب طرح هایش بعد از مسابقه به مقصد میرسید ! یک بارش که من تازه ماشین رنو خریده بودم قرار شد که من طرح و نقشه هایشان را ببرم جشنواره شیخ اشراق که آخرش هم نتوانستند تا صبح آماده کنند وبا یک مکافات بعد از جشنواره ارسال شد و سیل نامه ها که چرا اینقدر دیر ؟ اگر زودتر فرستاده بودید در جشنواره اول بودید و از این حرفها !

دکتر اولیای استاد دانشگاه آنقدر با او صمیمی بود که گاهی میرفت خانه دانشجوئی آنها ! دو سه تا رفیق باحال داشت ، بهروز و فرید و اکبر ، از همه باحالتر بهروز بود، خوب دف میزد و اهل خلافهای خرکی  ، رفیق میگوید این روزها بهروز مرد فرهیخته ای شده ! استاد دانشگاه و اهل زن و زندگی ! که اصلا به او نمی آمد ! چند باری با کارت دانشجویی من رفته بود بیمارستان ملاقات و سلف و ...... با همه شباهتهائی که صورت من و او به هم نداشت ! شانس آورده بودم با آن چهره ای که در دانشگاه از من سراغ داشتند هیچ دفعه کار وبارش به حراست نکشید وگرنه پاک آبرویم رفته بود ......

اول صبح آدرس گرفتم که از اینطرف اصفهان بروم درست آنطرف اصفهان از خیابان پروین به دانشگاه ! باجناق آدرس داد از فلان خیابان میروی تا فلان جا ! مواظب باش بعد از زاینده رود نروی روی پل که من رفتم و رسیدم تا صفه ! بعد دور زدم برگشتم رسیدم خمینی شهر از یکی پرسیدم : ببخشید فلانجا کجاست ؟ گفت تو اصفهان ! وقتی دید دارم شاخ در می آورم گفت برگرد اتوبان وقتی رسیدی فلان پل نرو رو پل ! از زیر پل برگرد ! برگشتم دوباره رسیدم خمینی شهر ! دوباره رفتم اتوبان ایندفعه همان زیر پل از یکی رفتگر پرسیدم بابا من چه کار کنم ؟ همراه من اومد . گفت یخده خلاف برگرد ! برو دور بعدی از زیر پل !

به خاطر ده متر یک ساعتی علاف شده بودم

بالاخره رسیدم !

رفیق که آدرس داد زود پیدا کردم ! رفیق ، اصفهانی نیست وگر نه اینجا هم یک ساعتی علاف میشدم ! من مانده ام اهالی اصفهان چطور میتوانند با یک راهنمائی ساده یک نفر را تا این حد آزار دهند ! تا به حال دو سه بار معطل این آدرس گرفتن در اصفهان شده ام و هنوز درس نگرفته ام که با خودم نقشه ببرم !

رفیق هیچ فرقی نکرده بود  به جز اینکه آنوقتها ریشهای قشنگی داشت ! مثل ریشهای بوعلی و موهای نیمه بلند !  که ایندفعه نه ریش به صورت داشت نه مویی بلند ! چشمهایش هم آن معصومیت قدیمی را نداشت اما نقشهایش پخته تر بود ! آنوقتها حرف از هر چیزی میزد جز رفاقت و دختر و .... این روزها هر از چندی گذری به رفاقت و دخترهای زیبای اصفهانی ! آنوقتها دخترکی رفیق را سوار کرده بود ! به خیالش پسرکی خوش پوش و خوش چهره به تور زده بعد از چند خیابان خواسته بود پیاده شود و کرایه دخترک را بدهد !!

 بیچاره دخترک

تابلو کشیده بود با اقتباس از آفرینش استاد فرشچیان ! انگشتهایت به دهان میماند از این همه زیبائی که خلق کرده بود با همان سبک وسیاق و پرتره هائی که گوشه کنار گالری گذاشته بود زیبا و دلنشین !

رفیق کلاه سرش رفته بود ! دخترکی به بهانه تنهائی به خلوت او رفته و همسرش شده بود با این شرط که ازدواجشان تا زمان دانشگاه دخترک اصفهانی عقب بیافتد ! دخترک نه دانشگاه رفت نه سر خانه زندگی ! رفیق را با کلی مهریه ترکه کرد ! فرید هم به اسم واسطه شرکت دوستانه اشان همه طرح و نقشه های رفیق بدبخت را در هر پروژه ای به نام رفیق فروخت و رفت کانادا ! همانجا که خاوری رفت

رفیق ما این روزها ! زخم خورده دخترک و رفیق ! نه به دخترکان اعتماد دارد نه به کار و معماری ! سرش به نقاشی گرم است ! آخرش هم نتوانست از سربازی در رود ! هزار کلک از من گرفت وآخرش سرباز شد ! سرباز نخبه ! حالا فهمیده باید دو سه تا طرح بدهد تا سربازیش زود تر تمام شود ! البته رفقایش با طرح و برنامه هائی که داده اند کلا سه ماه بیشتر نرفتند سربازی و او حالا سه ماه مانده به پایان دوره میخواهد طرح بدهد نکند سه ماه دیگر را نرود ! نصف وقت با هم بودنمان رفت سر صحبت طرحی که داشت و اثری که بنا بود معماری بر اساس طبیعت روی زندگی آدمها بگذارد

این هم گذشت   

+ نگاشته در  شنبه دوم اردیبهشت 1391;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  | 

سلام

مدتی است هر بار سر میزنم به وبلاگ استاد عزیز آیت اللهی بزرگوار ٬ انواع و اقسام چهره خرهای بیچاره را آنجا میبینم ! آخریش هم این خر صورتی بود ! خرهائی که در گل مانده اند ! خرهائی که به چاه افتاده اند ! حتی خرهائی که لباس آدمیزاد پوشیده اند و عینک دودی به چشم زده اند ! استاد بدجوری در اوصاف این خرها قلم میزند خرهائی که بیخود و بیجهت شده اند ضرب المثل آدمها ! شاید اگر خرها هم همین امکانات آدمها را داشتند دیگر خر نبودند ! بدتر بودند

تا اینجای کار ملالی نبود از چند روز پیش بدجو رفته ام توی کل خودم (به ضم کاف و  به کسر ل ) همان لاک تهرانیها ! دلیلش هم همین خر است شنیده ام خر بلعم باعورا میرود بهشت !  البته اول شنیده بودم خر عزیر پیامبر است که میرود بهشت ! اما آشیخی گفت نه ! خر بلعم است ! آنهم به دلیل نافرمانی از بلعم که سرکشی کرده و او را نبرده بالای کوه تا موسی را نفرین کند ! بلعم هم زده خر بیچاره را کشته و حالا این خر به خاطر همین کارش بناست برود بهشت ! حالا تا قبل از این خر بوده یا اینبار خریت کرده را نمیدانم ! 

قبلترش میدانستم سگ اصحاب کهف و ناقه صالح بناست بروند بهشت اما این یکی را از وقتی شنیده ام حال من دست خودم نیست ! دیگه آروم نمیگیرم !!

.........................................

پی نوشت : استاد آیت الهی !! بله با شما هستم ! مدتی است بلاگفا بازی در آورده یا شاید هم رایانه من! نمیتوانم برایتان پیام بگذارم در هر صورت ما مخلصیم

 

+ نگاشته در  شنبه نوزدهم فروردین 1391;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  | 

تا چشم کار میکرد همه جا سفید بود مثل برف

سوز سرما هم تامغز استخوان آدم میرفت اگر لباس و کیسه خوابهای عاریه ای را از بسیج نگرفته بودیم حتما تا حالا یخ زده بودیم آنوقتها کوهنوردی مثل این روزها نبود که همه وسیله ای جفت و جور باشد هر بار زمستان قصد شیرکوه میکردیم کفشهای اسپورتکس بهترین کفش بود ! پاها را جا میزدیم داخل کیسه پلاستیک که خیس نشود و این آخریها تازه رفته بودیم کرامپون که همه اش چهار تا میخ داشت و با بند کفش بسته میشد خریده بودیم با دو جفت گتر که وقت صعود از بس مزاحم بود دور انداختیم

حالا یک مشت بچه دانشجو را برداشته بودیم با کلی تجهیزات مثلا رفته بودیم صعود زمستانه هزار ! با آن جان پناه معرکه و بخاری ذغالی که آنجا را مثل سونا کرده بود ! از همه بلدهایی که تا به حال همراهیمان کرده اند آقای زاد مهر را از آن سفر هنوز به خاطر دارم وقتی از قله بر میگشتیم گروه را متوقف کرد و دوربین شکاری سعید را که من به امانت از او گرفته بودم گرفت و مدتی با اطراف خیره شد میگفت صدای کمک شنیده است ! همه کلافه رفتارهای سخت گیرانه اش بودیم از دیشب همینطور یک ریز از هزار و خطرهای زمستانه اش میگفت و از بادگیر معرکه ای که در یک حراجی از زاهدان خریده بود ! وقتی چیزی نیافت حرکت کردیم دقیقه ای نگذشته بود که دوباره گروه را متوقف کرد و به اعتراض همیشگی دانشجو هم محلی نگذاشت به نقطه ای خیره شدو گفت یکی آنجاست ! حسین تا فهمید گفت حتما علی است ! وقتی صبح از پناهگاه بیرون زدیم هنوز تپه اولی را رد نکرده بودیم که علی گفت نمیخواهد به قله بیاید ایستادیم تا به پناهگاه که رسید حرکت کردیم ! حسین او را به خوبی میشناخت ٬ خیلی با هم صمیمی بودند آنقدر که آخرش هم حیسن رفت و خواهر علی را به زنی گرفت و حالا چهارتا بچه قد و نیم قد از او دارد همه هم تیز هوش و بازیگوش ! میگفت من او را میشناسم وقتی خستگی از تنش رفته احساس کرده باید به هر قیمتی هست دنبال گروه بیاید ! طناب را گرفتند و با دو نفر دیگر رفتند دنبال صدا من هم هرچه گشتم اثری از آنچه آقای زاد مهر دیده بود ندیدم ! نیم ساعتی که گذشت آنها با علی برگشتند ! رنگ به صورت علی نمانده بود ! اگر آقای زاد مهر نبود دمار از روزگارش در آورده بودم ! تا مدتها جواب سلامش را هم نمیدادم ! جواب همه عالم و آدم به کنار نمیدانستم به مادر و پدرش چه بگویم اگر خطی به صورتش افتاده بود

 نفهم تک و تنها افتاده بود دنبال گروه آنهم در کوه وبرف که جای پای آدمها گاهی تا دقیقه ای هم نمیماند ٬ لیز خورده بود و نزدیک یک پرتگاه خودش را به تکه سنگی آویزان کرده بود اگر آقای زادمهر همراهمان نبود محال بود جان سالم به در ببرد

آن سال توبه کردم دانشجو ببرم کوه که البته تا تابستان بیشتر دوام نیاورم و توبه را شکستیم و رفتیم علم کوه اما اینبار علی را با خودمان نبردیم

 

 

+ نگاشته در  پنجشنبه سوم فروردین 1391;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  | 

سلام

انتخابات

اصلح

صالح

آقای فلانی که داری نام جبهه میخوری تو را به کرسی چه کار ؟ برو روی مین ! خودت را بساز برای روزهای بعد از این . مگر نمیدانی ممکن است به کشور گل وبلبل بتازند ؟ بروی مجلس که دیگر کسی نیست از این آب و خاک دفاع کند ! سردار - امیر - سر لشکر - بسیجی ! ما هستیم که این رنج خدمت را به دوش بکشیم ! شما را چه کار به این مکانهای پیف !

اصلا نظامی را چه به سیاست ؟ نمیبینی ما نرفتیم ارتش بیست ملیونی بشویم! اگر میرفتیم که دیگر جای ما این جا نبود مگر حرف امام یادت رفته که فرمود مجلس در راس امور است برای همین ما نرفتیم که یکی باشد راس امور را بچسبد شما هم بروید جنگتان رابچسبید و از همان بنویسید و بگوئید و با او حال کنید ! اصلا گیریم که جبهه هم رفته باشید ! تا به ما ثابت نشود که کدام گردان و کدام شلمچه و کدام همراه که نمیتوانیم اعتماد کنیم ! آنهارا  که شاهد به شهادت میگیرید که خودشان هم پالکی شما هستند و عکس هم که پدر بزرگ من هم کنار رضا شاه دارد ! این که نشد دلیل 

دلیل محکمه پسند بیاورید ! آن قدر محکم که اگر فردا خواستیم شما را به جرم خشونت طلبی محاکمه کنیم ٬ کافی باشد

اصلا به جای این همه تلاش برای رفتن به مجلس بیائید کاری کنید که که مابرویم هم صواب کرده اید که در این مسیر خدمت قدم زده اید هم مطمئن تر است شما ما را حمایت کنید بیشتر به نفع ماست ! چهره ای جنگ و جهاد و شهادت همراه ما باشند مردم میفهمند که ما هم برای شما ارزش قائلیم ! قول هم میدهیم هم به شما سهمیه بدهیم هم امتیاز های فراوان ! مگر شما کلا چند نفرید ! شنیده ام همه بسیجیهای جنگ روی هم کمتر از ۸۰۰ هزار نفرید ! اصلا خود من به تک تک شما همه چیز میدهم درد سرش کمتر از نوشتن و وقت گذاشتن برای قانون و قانون نوشتن است ! وقتش را صرف قوانین اقتصادی کنیم و مادام العمر بیشتر فایده دارد .............  

+ نگاشته در  شنبه ششم اسفند 1390;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  | 

سلام

دیشب رفتم روضه خانه آقای ابوترابی شب آخر ماه صفر بود و وقتی رسیدم مداح در تاریکی داشت داد و بیداد میکرد ! وقتی نشستم ٬ توی همان تاریکی میشد  اصغر باقری که درست جلو من نشسته را تشخیص داد ٬ روضه های خانه آقای ابوترابی یک جور اخلاصی دارد ناب ، آنهائی که می آیند برای روضه فارغ از هر سلیقه ای برای همین می آیند٬ آقای ابوترابی مرد وارسته و اهل دلی است ، از آن دسته آدمها که دین خودش را به دنیای هیچ کسی نفروخته ، همانطور خاکی و بی ادعا ٬ مدتی پیش به خاطر بیماری بستری شده بود و حال مناسبی نداشت به قول مداح " که حالا دیگر کارش از داد وبیداد گذشته بود و هی التماس میکرد که همراهیش کنند " عمر امثال ایشان برکتی دارد که علاوه بر خود ایشان همه را شامل میشود ، راست هم میگوید مگر شهری به این بزرگی و این همه آدمی که فقط زندگی میکنند چند نفر دارد که مثل ایشان باشد ! مردم هم به خاطر همین هاست که به کسی دلی میبندند

فقط یکبار این طور مراسمی رفتم . آنهم مشهد ، خانه آقای طباطبائی ، برادر همان سیدی که نماینده مشهد بود و در صدا و سیما هم برنامه های وعظ و خطابه دارد ، آنجا هم همین گونه بود همه چیز را مردم اداره میکردند برنامه و مداح و ....

دم در با پسر نمیدانم چندم آقای ابوترابی ، سلام و علیکی کردم بچه های آقای ابوترابی هم برای خودشان قصه ای دارند ! یکی از آنها همان است که سالهای اصلاحات به خاطر اعتراض به یک مقام کمی عالی رتبه ، کتک مفصلی خورد ! کسی هم نبود پا درمیانی کند .

الغرض ! نشسته بودم جائی که اصغر باقری هم چند قدمی جلوتر نشسته بود همان که مدتی قبل شده بود سیبل اهالی اصلاحات ( همان که با تفنگ به سوی آن نشانه میروند ) اصغر باقری این روزها ، دیگر مثل آن روزها نبود البته نه آنروزهای زمان اصلاحات ! خیلی قبلتر ! آن وقتهائی که حرفی از این گروه و آن گروه نبود و همه یک رنگ بودند ٬ با کمی ته ریش و لباس خاکی و فوقش سبز که بشناسی کدام فرمانده است یا مثلا مربی

با آن قد بلند و قدمهای محکم و لبخندی گوشه لب ! و چهره ای که نمیشد فهمید آخرین بار کی و کجا نگران شده یا ترسیده باشد ! از همان دست چهره ها که کمتر به تور آدم میخورد ! از آن دسته آدمها که از بس در دل خطر رفته ، بیرون آنجا برایشان همه چیز آرام است و جائی و چیزی برای نگرانی نیست ! خصلت بچه های تخریب و اطلاعات عملیات ، وقتی که میان کرور کرور عراقی باشی و همانجا به اجبار  وسط یک وجب جای امنی که به زور دست و پاکرده ای مدتی را بمانی و جیک هم نزنی ! یا وسط بیابان پر از مین که کج بری میری رو مین رو مین بری هوا میری به قول بر و بچ نمیدونی تا کجا میری !

اینبار اصغر باقری فرمانده تخریب که مینها ترس را از چهره اش برده بودند ، آمده بود گردان ثارالله اختراع خودش را به بقیه یاد بدهد

- : این که میبینید آرپیچی است ! بدون سر و دم ! این هم دو تا فتیله این هم دو تا چاشنی ! اینها هم پودر آذرخش است ( که مثل نرمه پفک بودند یا چیزی شبیه پف فیل های زرد رنگ ) ! این هم یکه تکه تی ان تی ( شاید هم سی چهار )  

- : اول نیمه آرپیچی را میگذاریم روی زمین ! محکم میکنیم که نیافتد ! بعد چاشنی را میگذاریم ته آن و فتیله را هم میگذاریم ! این هم یک عدد کبریت که گذاشته ایم داخل پلاستیک رطوبت خرابش نکند

- : حالا فتیله را آـش میزنیم و فرار میکنیم

به همین سادگی !  حالا شما هم  دور شوید

صدای انفجار و بازگشتی دوباره برای دیدن شاهکار اصغر باقری که دیگر از آرپیچی خبری نبود واینبار سوراخی بود که به پهنای یک وجب در عمقی نزدیک یک متر !

حالا دوباره ! تی ان تی ( شاید هم سی چهار ) ! چاشنی ! فتیله ! کبریت ! آـش میزنیم

- : حالا فرار کنید و پناه بگیرید !

به دو رفتیم اطراف و ناگهان انفجار و بارانی از خاک و گل و کلوخ که از آسمان میبارید

- : تمام شد ! بر گردید

گودالی درست شده بود به اندازه دو نفر

- : این اسمش سنگر است این اختراع هم اسمش را گذاشته ایم سنگر کن

..........................

مانده ام آنها که عده ای چرا به اصغر باقری و مثل او میتازند

نه او را میشناسند نه میفهمند

 اصغر باقری اینروزها در بیابان برهوت به دنبال یافتن مینهای مخرب ضد دین و فرهنگ است بعضی میگویند چرا این گونه مینویسد ؟ برآشفته میشوند که چرا صراحت دارد ! اگر اینها اصغر باقری را و امثال او را میفهمیدند زبانشان در کام بود

شما هم جرات دفاع از باورهایتان را دارید این بیابان و این همه مین !

میترسید خطی به گونه نازکتان یا به صندلی مارک دارتان بیافتد ؟ 

 

+ نگاشته در  جمعه هفتم بهمن 1390;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  | 

دوباره همان رستوران

خیار گوجه ها را کنار هم چیده بود و آدمک ساخته بود

با چشم و ابرو متلک میانداخت به ممد

دو باره همان فضا

گرما و تیرماه و ماشین آب پاش که آب میریخت که از گرما درون لباسها نپزیم

دوباره درختهای نخل

دوباره کنار دریاچه آهن شهر

بافق سال ۶۶ ما بودیم و رضا و ممد و حمید و مجید و حمید و علی و و.و.و.و.و

پریده بودیم داخل آب که لباسها را بتوانیم بپوشیم

امروز من بودم و من

و یک خاطره دور

خیلی دور

یادم آمد روز های قبل از این

یاد یارانی که رفتند از زمین

 

دوستانی مثل شبهای کویر

تا بجنبم وقت من شد دیر دیر

 ............

قرار بود کنعانی  آنچه به سجع آمد اصلاح کند که نکرد ! بیخیال کنعانی ! چه خوب وچه بد تحفه درویش

+ نگاشته در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  | 

سلام

از این شبهای بی پایان
چه می خواهم به جز باران ؟

چه می خواهم به جز باران ؟

چه می خواهم به جز باران ؟

.......از جعبه نظرات یک دوست خواندم

پشت خاکریز کز کرده بودیم ٬ زار میزدیم

اولین بار بود که بعد از چند بار برگشتن دو ماهی مانده بودیم

آنهم چه ماندنی

نه به آن همه بار که به جثه کوچک ما را برگشت دادند

نه اینبار که با لباسهای غواصی گل و گشاد کلی تمرین کردیم

چه میشد کرد

جثه ای کوچک و سن و سال کم

همه اش دو کیلو و دو سال  

آنوقتها به اندازه این وقتهای پسر کوچکترم وزن داشتم البته دو کیلو هم کمتر -- دو سال هم بزرگتر

یکی دیگر هم بود بدتر از من

دوسال بزرگتر

 دو کیلو کمتر

نشستیم بیخ دل هم هی گریه کردیم

مثل مادر مرده ها

به خاطر دو کیلو کمتر

دو کیلو بیشتر

دوسال کوچکتر

دو سال بزرگتر

کار از دست همه در رفته بود

افتادیم به التماس از حضرت عباس

دوسال بزرگتری رفت گردان مالک اشتر

دو کیلو سنگینتر رفت گردان حضرت زهرا

دوسال بزرگتر رفت کربلای ۸

دو کیلو بیشتر رفت شلمچه

چند کیلومتر مانده به کربلا ؟

خدایا به ما دوکیلو وزن و دو سال عمر بیشتر میدادی چه میشد ؟

حضرت عباس خیلی با مرامه !

از این شبهای بی پایان
چه می خواهم به جز باران ؟

 

 

 

+ نگاشته در  شنبه دهم دی 1390;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  | 

چادر انداخته بود روی سر و با یکی دیگر هم سن و سال خودش بازی در می آورد و مردم را به خنده وا میداشت

شب عروسی یکی از جوانهای ده بود ٬حدود سالهای ۵۷ ٬جمعیت دوره اش کرده بودند و دست میزدند 

گندم میکارم همچین و همچون گل گندم گل گندم 

داسش میزنم همچین و همچون گل گندم گل گندم

گرجین میکشم همچین و هم چون گل گندم

وناگهان قد میکشید و ناشیانه میرقصید و مردم با او میخواندند و میخندیدند

گندم گل گندم ای خدا

دختر مال مردم ای خدا

پیر مرد این روزها نمیخندید

از پسرش که رفته بود جنگ

خبری نبود

................

گرجین : خرمنکوب که به الاغ یا گاو میبسند و روی گندمها میکشیدند که دانه از کاه جدا شود !

بچه تر که بودم چند باری روی آن نشستم

 

+ نگاشته در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  | 

محرم تمام میشود

 
هرسال

و
درد و رنج من آغاز میشود

هربار

در هر سینه زنی و زنجیرزنی

 
یک شور

 
یک آه


...

 
حماسه ای برپاست

 
محرم که تمام میشود

 
هرسال

 
درد و رنج من ...


صبح زود آهنگران میخواند

 
گل اشکم شبی وا میشد ای کاش
شهادت قسمت ما میشد ای کاش
...

به زخممان نمک نپاشید

+ نگاشته در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  |