سلام
دیشب رفتم روضه خانه آقای ابوترابی شب آخر ماه صفر بود و وقتی رسیدم مداح چراغها را خاموش کرده بود و داشت داد و بیداد میکرد ! توی همان تاریکی میشد اصغر باقری که درست جلو من نشسته را تشخیص داد روضه های خانه آقای ابوترابی یک جور اخلاصی دارد ناب ، آنهائی که می آیند برای روضه اغلب فقط به خاطر خود آیت الله می آیند آقای ابوترابی مرد وارسته و اهل دلی است ، از آن دسته آدمها که دین خودش را به دنیای هیچ کسی نفروخته ، همانطور خاکی و بی ادعا مدتی پیش به خاطر بیماری بستری شده بود حال مناسبی نداشت به قول مداح " که حالا دیگر کارش از داد وبیداد گذشته بود و هی التماس میکرد که همراهیش کنند " عمر امثال ایشان برکتی دارد که علاوه بر خود ایشان همه را شامل میشود ، راست هم میگوید مگر شهری به این بزرگی و این همه آدم چند نفر دارد که مثل ایشان باشد ! مردم هم به خاطر همین هاست که به کسی دلی میبندند
الغرض ! نه به خاطر کسی و نه به خاطر حتی بچه هایش ، آدمهائی که می آیند روضه از هر گروهی از مردم هستند فقط یکبار این طور مراسمی رفتم . آنهم مشهد ، خانه آقای طباطبائی ، برادر همان که نماینده مشهد بود و در صدا و سیما هم برنامه های وعظ و خطابه دارد ، آنجا هم همین گونه بود همه چیز را مردم اداره میکردند برنامه و مداح و ....
دم در با پسر نمیدانم چندم آقای ابوترابی ، سلام و علیکی کردم بچه های آقای ابوترابی هم برای خودشان قصه هستند یکی از آنها همان است که سالهای اصلاحات به خاطر اعتراض به یک مقام کمی عالی رتبه ، کتک مفصلی خورد ! کسی هم نبود پا درمیانی کند . داخل روضه افتادم درست پشت سر اصغر باقری که مدتی قبل شده بود سیبل اهالی اصلاحات ( همان که با تفنگ به سوی آن نشانه میروند ) اصغر باقری این روزها ، دیگر مثل آن روزها نبود البته نه آنروزهای زمان اصلاحات ! خیلی قبلتر ! آن وقتهائی که حرفی از این گروه و آن گروه نبود و همه یک رنگ بودند کمی ته ریش و لباس خاکی و فوقش سبز که بشناسی کدام فرمانده است یا مثلا مربی
با آن قد بلند و قدمهای محکم و لبخندی گوشه لب ! و چهره ای که نمیشد فهمید آخرین بار کی و کجا نگران شده یا ترسیده باشد ! از همان دست چهره ها که کمتر به تور آدم میخورد ! از آن دسته آدمها که از بس در دل خطر رفته ، بیرون آن همه چیز آرام است و جائی و چیزی برای نگرانی نیست ! خصلت بچه های تخریب و اطلاعات عملیات ، وقتی که میان کرور کرور عراقی باشی و همانجا به اجبار وسط یک وجب جای امنی که به زور دست و پاکرده ای مدتی را بمانی و جیک هم نزنی ! یا وسط بیابان پر از مین که کج بری میری رو مین رو مین بری هوا میری به قول بر و بچ نمیدونی تا کجا میری !
اینبار اصغر باقری فرمانده تخریب که مینها ترس را از چهره اش برده بودند ، آمده بود گردان ثارالله اختراع خودش را به بقیه یاد بدهد
- : این که میبینید آرپیچی است ! بدون سر و دم ! این هم دو تا فتیله این هم دو تا چاشنی ! اینها ( که مثل نرمه پفک بودند یا چیزی شبیه پف فیل های زرد رنگ ) پودر آذرخش است ! این هم یکه تکه تی ان تی ( شاید هم سی چهار )
- : اول نیمه آرپیچی را میگذاریم روی زمین ! محکم میکنیم که نیافتد ! بعد چاشنی را میگذاریم ته آن و فتیله را هم میگذاریم ! این هم یک عدد کبریت که گذاشته ایم داخل پلاستیک رطوبت خرابش نکند
- : حالا فتیله را آـش میزنیم و فرار میکنیم
به همین سادگی ! حالا شما هم دور شوید
صدای انفجار و بازگشتی دوباره برای دیدن شاهکار اصغر باقری که دیگر از آرپیچی خبری نبود واینبار سوراخی بود که به پهنای یک وجب در عمقی نزدیک یک متر !
حالا دوباره ! تی ان تی ( شاید هم سی چهار ) ! چاشنی ! فتیله ! کبریت ! آـش میزنیم
- : حالا فرار کنید و پناه بگیرید !
به دو رفتیم اطراف و ناگهان انفجار و بارانی از خاک و گل و کلوخ و ...
- : تمام شد ! بر گردید
گودالی درست شده بود به اندازه دو نفر
- : این اسمش سنگر است این اختراع هم اسمش را گذاشته ایم سنگر کن
..........................
مانده ام آنها که به اصغر باقری و مثل او میتازند نه او را میشناسند نه میفهمند
اگر میفهمیدند زبانشان در کام بود
خیار گوجه ها را کنار هم چیده بود و آدمک ساخته بود
با چشم و ابرو متلک میانداخت به ممد
دو باره همان فضا
گرما و تیرماه و ماشین آب پاش که آب میریخت که از گرما درون لباسها نپزیم
دوباره درختهای نخل
دوباره کنار دریاچه آهن شهر
بافق سال ۶۶ ما بودیم و رضا و ممد و حمید و مجید و حمید و علی و و.و.و.و.و
پریده بودیم داخل آب که لباسها را بتوانیم بپوشیم
امروز من بودم و من
و یک خاطره دور
خیلی دور
یادم آمد روز های قبل از این
یاد یارانی که رفتند از زمین
دوستانی مثل شبهای کویر
تا بجنبم وقت من شد دیر دیر
............
قرار بود کنعانی آنچه به سجع آمد اصلاح کند که نکرد ! بیخیال کنعانی ! چه خوب وچه بد تحفه درویش
از این شبهای بی پایان
چه می خواهم به جز باران ؟
چه می خواهم به جز باران ؟
چه می خواهم به جز باران ؟
.......از جعبه نظرات یک دوست خواندم
پشت خاکریز کز کرده بودیم ٬ زار میزدیم
اولین بار بود که بعد از چند بار برگشتن دو ماهی مانده بودیم
آنهم چه ماندنی
نه به آن همه بار که به جثه کوچک ما را برگشت دادند
نه اینبار که با لباسهای غواصی گل و گشاد کلی تمرین کردیم
چه میشد کرد
جثه ای کوچک و سن و سال کم
همه اش دو کیلو و دو سال
آنوقتها به اندازه این وقتهای پسر کوچکترم وزن داشتم البته دو کیلو هم کمتر -- دو سال هم بزرگتر
یکی دیگر هم بود بدتر از من
دوسال بزرگتر
دو کیلو کمتر
نشستیم بیخ دل هم هی گریه کردیم
مثل مادر مرده ها
به خاطر دو کیلو کمتر
دو کیلو بیشتر
دوسال کوچکتر
دو سال بزرگتر
کار از دست همه در رفته بود
افتادیم به التماس از حضرت عباس
دوسال بزرگتری رفت گردان مالک اشتر
دو کیلو سنگینتر رفت گردان حضرت زهرا
دوسال بزرگتر رفت کربلای ۸
دو کیلو بیشتر رفت شلمچه
چند کیلومتر مانده به کربلا ؟
خدایا به ما دوکیلو وزن و دو سال عمر بیشتر میدادی چه میشد ؟
حضرت عباس خیلی با مرامه !
از این شبهای بی پایان
چه می خواهم به جز باران ؟
شب عروسی یکی از جوانهای ده بود ٬حدود سالهای ۵۷ ٬جمعیت دوره اش کرده بودند و دست میزدند
گندم میکارم همچین و همچون گل گندم گل گندم
داسش میزنم همچین و همچون گل گندم گل گندم
گرجین میکشم همچین و هم چون گل گندم
وناگهان قد میکشید و ناشیانه میرقصید و مردم با او میخواندند و میخندیدند
گندم گل گندم ای خدا
دختر مال مردم ای خدا
پیر مرد این روزها نمیخندید
از پسرش که رفته بود جنگ
خبری نبود
................
گرجین : خرمنکوب که به الاغ یا گاو میبسند و روی گندمها میکشیدند که دانه از کاه جدا شود !
بچه تر که بودم چند باری روی آن نشستم
هرسال
و
درد و رنج من آغاز میشود
هربار
در هر سینه زنی و زنجیرزنی
یک شور
یک آه
...
حماسه ای برپاست
محرم که تمام میشود
هرسال
درد و رنج من ...
صبح زود آهنگران میخواند
گل اشکم شبی وا میشد ای کاش
شهادت قسمت ما میشد ای کاش
...
به زخممان نمک نپاشید
وقتی وارد سالن شدیم ٬ سالن پر از مسافر بود تعدادی بیشتر از ظرفیت یک پرواز ! معلوم شد هواپیما از ساعت هشت صبح مانده و هنوزز پرواز نکرده علی که از پرواز قبلی مانده بود گفت خلبان به خاطر هوای بد نمیپرد نصف مسافران هم انصراف داده اند رفته اند
ما هم نشستیم به امید پریدن
آخرش هم مسافرین این هواپیما و آن یکی را در هم سوار کردند ! بنده خدا مسئول گیت حسابی قاطی زده بود با این همه وقتی نشستیم کلی صندلی خالی بود
کم کم به تهران که میرسیدیم هوا پیما بیشتر به درون ابرها فرو میرفت ٬ آخرش هم اعلام کردند به خاطر بدی هوا در فرودگاه امام مینشینیم دو ساعتی تاخیر داشتیم ٬ یک ساعت هم راه بود تا مهر آباد !! مثل اینکه قرار نبود به پرواز بعدی برسیم ! قرار بود از آنجا برویم رشت و بندر انزلی ! همایش کشوری !
هواپیما که نشست نیم ساعتی معطل پله و اتوبوس نشستیم داخل هواپیما عجله مسافرینی که به محض نشستن هواپیما وسط راه رو می ایستند کار دستشان داد و برای نشستن مجدد بقیه را به عذاب انداختند ! بالاخره پله و اتوبوس رسید ! اتوبوس که حرکت کرد جلو سالن ورودی نیم ساعتی معطل باز شدن درب ورود و هماهنگی شدیم ! وقتی سالن عریض و طویل فرودگاه را طی کردیم نیم ساعتی هم معطل بار شدیم ! چند نفر هم شهری ! از قرار معلوم باید میرفتند رشت که گفتمشان بیاستند با هم در بست برویم مهرآباد ! بی خبر رفتند و من به گمان اینکه منتظرند عجله کردم و وقت خروج هم از هول رسیدن به مهر آباد ساک کاور کت و شلوار ماند داخل گیت خروجی ! میانه راه رسیدن به مهر آباد دیدم ای دل غافل کت و شلوار و هرچه بلیط و مدرک داخل آن بود مانده فرودگاه امام ! خدائی بود که حاجی اسماعیلی بود و وجه دستی از او گرفتم که بی درکجا نمانم !
در هوای بد آن روز اکثر پروازهای ورودی و خروجی لغو شده بود و سالنها پر بود از مسافرین که از کمبود جا خیلیهایشان ایستاده بودند ! تو این گیر و دار ! احتمالا به خاطر خوش شانسی ما فقط هواپیمای رشت پریده بود ! پرواز بعدی را دوباره بلیط گرفتیم و پرواز ۸ افتاد به ۹ و تا۳۰/۱۱ خبری نشد ! آخرش هم گفتند احتمالا تا صبح نپرد هم شهری های بی معرفت هم کهاز پرواز مانده بودند >انجا سرو کله اشان پیدا شد !
مدیر مرکز قم و زاهدان هم بودند دکتر هاشمی تهران هم بود که برگشت ! بلیطها را پس دادیم و سواری گرفتیم برای رشت
از راننده خواستم اگر میخواهد بخوابد من حاضرم بنشینم پشت فرمان ! وقت راندن ! گاهی مدت زمانی که پلکهایش روی هم میافتاد بیشتر از پلک زدن طول میکشید !
گفت به خاطر برف جاده است ! برای اینکه خواب نرود گذاشته بود کمی سرما از پنجره بیاید داخل
سوز سرما نمیگذاشت بخوابیم ! وقتی به او گفتم٬ معرفت به خرج داد پنجره را بست گرما که همنشین ما شد تا رشت یک بار هم بیدار نشدم
مدیر برنامه شانس آورد که دوروز هوای گیلان معرکه بود ! آفتابی و خنک مکان خوب همایش که یک چشم انداز به دریا داشت و یک نمای کوههای برفی ٬ روحیه همه را تا حد المپیک برده بود بالا ! همه میگفتند: میزبان برنامه شانس آورد ! همه برای رسیدن خورده بودند به درد سر برف و کولاک و جاده بد !
با بچه های کاشان برگشتم قم ! راننده از قرار معلوم اورژانسی نبود ! با دوساعتی تاخیر ما را ساعت ده به قم رساند ! بچه های خواهر بیدار مانده بودند ! صبح زود قسمت شد حرم حضرت معصومه از آنجا هم برگشتم تهران تا به پست بعدی که قبلا نوشتم برسم
امروز عید غدیر خانه مادر مهمان بودیم ! مادر از سادات است ! نوه های دائی بزرگ تر مهمان مادر بودند ! دو بچه سید دو قولو ! شش ساله ٬ همزاد و مثل هم آخرش هم نفهمیدم کدام سید حسین است کدام سید محمد ! یکی خال کمرنگی روی پیشانی دارد ! گفتم چرا به من عیدی نمیدهید ! برق مردانگی در چشمهایشان درخشید ! کلید ماشین پدرشان را گرفتند و رفتند عیدی بیاورند ! سکه های پنجاه و بیست و پنج تومانی ! برق غرور مردانگی در چشمهایشان معلوم بود !
از فردای عید غدیر همینطور خیر میبارد
کت وشلوار و مدارک پیدا شد - موافقت راه اندازی مرکز آموزشی رسید - اتوماسیون مرکز حل شد - و.......
برق غرور و مردانگی در چشمهایشان معلوم بود
نقطه شروع این جمع مجتبی بود که سر گذراندن یک دوره مدتی را با هم بودیم البته قبل از آن هم یک سال پائینتر هم دانشگاه بودیم
یک روز مجتبی دعوت کرد برویم خانه اشان گفت امروز رفیقی دارم که با او رفیق بشوی بعدها بیشتر از من او را میبینی
همین طور هم شد
از خانه مجتبی به بعد ٬ دیگر نشد که خانه مجتبی و همسرش برویم ٬ همسر مجتبی همکلاس او بود و البته مسئول گروه کوه دخترهای دانشگاه ٬ من و حسین هم ( یک حسین دیگر ) گروه کوه پسرها٬ حسین گروه کوه تربیت بدنی ٬ من هم بسیج که البته علاوه بر کوه بقیه اش هم بود ٬ بگذریم
از بعد خانه مجتبی من و حسین شدیم یار غار ٬ او بیاید یزد مهمان من است و من هم بروم دیار حسین ! مهمان حسین ! حسین اهل پریدن است ! اهل خاطرات جنگ ! اهل طهران با همه خصوصیات یک بچه تهرانی ٬ کم بیاورد بد وبیراه به همه کس و همه چیز میگوید
از بعد خانه مجتبی داریوش که قبلا هم بود ٬ شد همراه گروه ! و الیاس و اینبار مانی
دور هم که جمع میشویم فقط یک نقطه مشترک داریم !!!
الیاس معتقد است همه اهالی اروپا را به جرم غارت اموال آفریقا و آسیا باید به قعر اقیانوس فرستاد و از وقتی امام قیام کرد دنیا دو دسته شد حزبل و قرتی میگوید باید قرتیها همه بروند بیگاری ! بروند کشک بسابند ! میگوید : آخوند جماعت از وقتی شده حاکم از روبرو نگاه نمیکند از بالا نگاه میکند ! اما ارادت عجیبی به آقای خامنه ای دارد ! البته بیشتر ارادتش به خاطر عقیده به هدایت اجتماع از نوع ساختار ولایت فقیه است
مجتبی کلا معتقد است همه دینها بر حق است حتی بی دینی ! به عقیده او ابر مرد نداریم ! منجی هم نداریم ! این بار یک مهمان آورده بود که میگفت اصلا اصالت فقط خواسته انسان است میخواهی با هر کس هر طور رابطه داشته باش ! حریم فرد و خواسته های او خط قرمز است نه اجتماع ! دوست داری مسمان باش نداری نباش امروز عاشق باش فردا نباش از عشق میگفت که برتر از هر چیز است و از مصداق که میگفت خلاصه میشد در خور خواب و خشم و شهوت !
مانی اما از همه دلنشین تر است ! مانی میگوید از اینکه جمعیت انسانها دارد زیاد میشود خوشحال است ! آخر ببرهای بنگال خوراکشان انسان است و از اینکه اینها دلی از عزا در می آورند نباید از انفجار جمعیت زمین دلخور بود !
مجتبی قبلا بد جور به الیاس تاخته بود و نزدیک بود کارشان به جر و بحث بکشد ! این یکی تکفیر میکرد آن یکی تطهیر !!
داریوش هم به میمنت هماهنگی حسین این بار به برنامه نرسید ! خدا را شکر !!
حسین همیشه از آقا سعید تعریف میکند و میزان ارادت خودش به او ! سعید شوهر خواهر حسین است ! از آن دسته آدمهای اهل دل که زمانی معاون چمران بوده زمانی مدیر فلان اداره که بعد اتمام دوره مدیریت یک قدم قبلتر از رفتن بوده !! از این قبیل آدمها که بیشتر از واقعیت اسطوره اند !
رفتیم خانه سعید ! سعادت آباد ! پدرم هر وقت میخواهد بگوید ما زمانی چه جای خوبی زندگی میکردیم ( هر چند مستاجر ) میگوید ما آن وقتها سلطنت آباد بودیم که حالا شده سعادت آباد !!
سعید همانطور بود که حسین میگفت کمی جوانتر و لاغر تر از تصور من ! همه صورت او داد میزد که جا مانده است ! نگاه که میکرد شرمنده میشدی که آدمهائی از این دست هستند و تو فکر میکنی خیلی آدمی
همه عکس اتاق او یک امام بود
اخلاق خاصی داشت
اهل خواندن کانت و هگل بود
شعر میگفت
دان یک داشت و از صخره ها مثل یک بز کوهی بالا میرفت
دانشجوی فیزیک بود انصراف داد و آمد رشته پزشکی
شرط بستیم تنوره دیواره روبروی چشمه درگاهان را بزنم ! یک کتاب هدیه بدهد
کتاب که پول آنوقت بیست هزار تومنی ارزش داشت وبرای دانشجوی سال ۷۴ ارزشمند بود
طناب را بستم و رفتم بالا
آخرهای تنوره که رسیدم دست و پایم نمیرسید !
لابد حساب همین را کرده بود که شرط بست
یک سر و گردن بلند تر از من بود
دست و کتف حسین که طناب را حمایل کرده بود درب و داغون شده بود
اما به هر جان کندنی بود کتاب را بردم
رسیده بودم اول دره نجیب
برف شروع شد و صدای زوزه ای از دور
این طرفها گرگ ندارد
اما از اینجا تا جان پناه تابستان هم که باشد یک ساعتی راه است
پاها تا زانو داخل برف
تک و تنها
نمیشود رفت
بر میگردم داخل ده حسینه توده شب آخر ماه ذی الحجه فردا باید روزه گرفت
به سرم زده بود تنها بروم شیرکوه ، قله را زمستانه بزنم ! نمیدانم تاثیر چه کسی بود یا چه چیزی
هرچه بود میانه راه رفتن عقل به خرج دادم و برگشتم
حسینه تو ده شب اول رمضاه قرمه سبزی برده بودم برای سحری در جان پناه
به مسجد که رسیدم سراپا خیس از بارش برف و باران بودم
کوله را که جستم کبریت وفندک نبود حتما دوباره حضرت همسر که آنها را تکانده بود به خاطر کهنگی ریخته بود دور من هم نگاه نکرده بودم !
با این حال میرفتم جان پناه یخ میزدم
داخل مسجد هم کبریت نبود از همسایه های مسجد کبریتی قرض گرفتم و بخاری بزرگ وسط مسجد را روشن کردم ! درختی از لباس اطراف بخاری درست شد و ساعتی گذشت تا خشک شد
به صدای موذن که بیدار شدم عده ای آمده بودند برای نماز صبح
خدا رحم کرد
یواشتر بچه !
پیر مرد بیدار میشود کله برایت نمیگذارد
دله ای بشکه ای پیدا کن بگذار زیر پا تا بتوانم دستت را بگیرم
مانده بوديم چگونه از آن بالا بيرونش بكشيم
از سوراخ سقف رفته بود داخل و حالا قدش نمیرسید از همانجا بیاید بیرون
درب انبار هم ازبیرون قفل بود ! به يك مكافاتي رفتيم براي بيرون آوپردنش طناب آورديم كشيك هم مشغول رصد كردن موقعيت خرو پف بود*
حسين رفته بود از داخل انبارتداركات شكر تك بزند براي مراسم فردا
روز هرچه كرده بود پیرمرد صاحب انبار تداركات زير بار تحويل نرفته بود!پيرمرد افتاده بود سر لجبازي
اما ما قدر دانستيم و فردا تبسم را به شيريني شربت آب ليمو بر لبان پير مرد نشانديم پيرمرد با ما رفيق شده بود اما تا وقتي كه گوني خالي شكر را پشت چادرها ندیده بود
وقت اعزام براي عمليات اشك ميريخت و ما را ميبوسيد
به جاي ما طلب حلاليت ميكرد
بوسه اش بوی ليمو ميداد

